محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
832
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آمد ، امير حرس پاسبانان را گفت : نام [ به ] شيروى گردانيدند ، هر چند وى اندر كوشك نيست . پاسبانان بانگ كردند كه شاد باد ملك شيرويه شاهنشاه . پرويز سحرگاه از خواب بيدار شد ، دانست كه وى معزول است و ملك به شيرويه دادند و بر وى بيعت كردند ، هم به شب اندر با كنيزكان به بام كوشك بر آمد و بفرمود تا او را به ديوار فرو هشتند ، و پياده بجست و بدان باغ خويش شد از شهر بيرون ، و پنهان شد . چون روز بود ، در كوشك بگشادند و مردمان بيرون شدند كه پرويز را بيرون آرند ، او را نيافتند . شيرويه را بياوردند و اندر كوشك بنشاندند و به طلب پرويز رفتند ، و او را اندر باغ بگرفتند و دستار به گردن وى اندر افگندند و شيروى را دادند و او را به خانه اندر باز داشتند اندر كوشك . و شيروى او را به جايگاه ملكانه فرستاد و فرش زربفت در زير او افگند و موكّلان بر وى بپاى كرد و از وى عذر خواست [ a 151 ] كه من ملك طلب نكردم و ملك نه به رضاى من بود و به سختى مرا دادند از بهر آنكه از تو آزرده بودند ، و من از بهر آن گرفتم تا از خاندان ما بيرون نشود . چون دو سه روز ببود ، مردمان چنان دانستند كه او پدر را بكشد ، چون نكشت گرد آمدند و گفتند : دو ملك اندر يك كوشك روا نباشد ، تو او را بكش ، و اگر نه ملك به وى باز دهيم تا او خود ترا بكشد . شيروى تافته شد و سه روز زمان خواست . گفتند : او را به زندان فرست كه دو ملك به يك جا بودن خوب نيايد . شيروى پرويز را يكى جامه به سر اندر آورد و بر اسبى نشاند و سرهنگى با پانصد مرد بر او موكّل كرد و گفت : او را همچنين سر پوشيده به خانهء سرهنگى نام او ماه اسفند بريد . كسرى را بيرون آوردند سر پوشيده و ببردند . اندر راه به دكان كفشگرى بگذشتند ، آن كفشگر دانست كه او پرويز است ، او را دشنام داد و كالبدى به وى انداخت و بر سر پرويز آمد . آن سرهنگ بازگشت و گفت : اى سگ ! تو كه اى كه بر ملوك دست دراز كنى و كالبد اندازى ! و شمشيرى بزد و سر كفشگر بينداخت ، و پرويز را ببرد و به خانهء مار اسفند بنشاند . و شيروى او را جامهء زربفت فرستاد افگندنى ، و جامهء تن نيز هم زربفت فرستاد ،